سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم
دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ
است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و
تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم
که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:40  توسط مهراهیت
|
براي شکستن يه دل يه لحظه وقت کافيه . . . اما براي اينکه از دل در بياري شايد هيچ وقت فرصتي پيدا نکني . . . ميشه بعضي ها رو مثل اشک از چشم بندازي . . . اما نميتوني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشم جاري ميشه هميشه غمگين ترين و رنج آور ترين لحظات زندگي آدم توسط کسي ساخته ميشه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي آدم ساخته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:8  توسط مهراهیت
|
کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:55  توسط مهراهیت
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 5:10  توسط مهراهیت
|
مبر زموی سپیدم گمان عمر دراز
جوان
ز حثه ای پیر می شود گاهی
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:43  توسط مهراهیت
|
زندگی باران است ٬ منو تو قطره ی آن ٬ و چه زیبا که
به شالی باریم٬که به رنگش همگان سبز شوند!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:26  توسط مهراهیت
|
دستان نوازشگر پادشاهی بر سر آن روستایی ساده دل و
تو کجایی تا لرزش هیجان و عاطفه را در زیر دستان پادشاه
ببینی!!! 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:8  توسط مهراهیت
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط مهراهیت
|
برای زندگی کردن ...
بسیار کم فرصت داریم .
اما برای روزی که می خواهیم رفت
از اینجا تا ابدیت.
قدر ثانیه های زندگی ات را بدان
شاید آن دنیا.آن گونه که فکر می کنی نباشد!!!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:5  توسط مهراهیت
|
لبخند نیمی از زندگیست.لبخند همواره قرمز است
ونشاط وطراوتش از رنگش
پیداست که همچون بوستانی پر از گل تو را به
خود می خواند تا مهمانش شوی و باقالیچه ی
سلیمانش در لحظه ای به تمام دنیا سفر کنی و یا
درآینه ی جادویی اش آرزوها را در قالب واقعیتی
وصف نشدنی بیابی که به حقیقت پیوسته اند.
یک تبسم هر چند کوتاه و گذرا ممکن است خاطراتی
را برای تو به ارغوان آورد ودر این لحظه است که تو توانایی
درک معجزه ی خنده را داری .
اگر خنده را فهمیدی نیمی از زندگی در اختیار توست
پس به دنبال نیمه ی دیگرش بگرد.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:46  توسط مهراهیت
|